گفتگو
بسیجی آزاده، رضا نظر نژاد:
اردوگاه ما، جهنمی بود در دل عراق
اینجا مقر سپاه هفتم عراق است، هر اکیپی که از اسرا را می آوردند، به صورت جداگانه و به صف بر روی زمین می نشاندند تا مقدمات انتقال به پشت جبهه را فراهم کنند.
اینجا زمینش پر از خونی است که از زخم های رزمندگان اسلام به زمین سرازیر شده بود.
دست هایمان را بستند ما را نشاندند، خبرنگاران خارجی را هم خبر کرده بودند تا از همه عکس و فیلم بگیرند و بعدا بگویند که آهای جهانیان ببینید که ما شق القمر کرده ایم!
تقریبا ۹۹ درصد طراحان وب، بدقول اند!

 آخرین دروغی که گفت، بزرگترین دروغ مجازی سیزده ی سال ۸۹ بود، وبلاگش را که باز کردم، از قول برادرش نوشته بود که علیرضا به کربلا رفته و در جریان انفجار بمب به شهادت رسیده است. ته دلم از خدابخش بعید می دانستم که شهید بشه، آن هم کربلا....

اردوگاه ما، تکه ای از ایران بود
بهروز، چند تا بچه داری؟
۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه.
دوست داری چکاره بشوند؟
کنیز فاطمه زهرا(س).....
بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!
جانباز محمد حسن اسپرورینی:
هیچ وقت انتهایی برای کارهایم متصور نیستم
هشتم اسفند ماه سال ۱۳۴۲ در خیابان تبریز قزوین بدنیا آمده است، مقطع ابتدایی را همانجا و دوره راهنمایی را در منطقه سعدی گذرانده است.
با ۲۶۰۰ روز جبهه، تو دیگه کی هستی؟
سفره دلش داخل یک کیسه پلاستیک ۵ تومانی بود، تا گفتم تو اینجا ها چیکار می کنی، در کیسه پلاستیک را باز کرد و همه را ریخت روی میز.
این همه کاغذ را که دیدم جا خوردم، گفتم: اینها چیه؟
گفت: اسناد و مدارکی که نشان می دهد من ۸۶ ماه به صورت مستمر در جبهه ها بوده ام و.....
تلخ و شیرین های جنگ از زبان رزمنده دلاور، حسین فریدی
خط سرخ شهادت بر روی برف های مانا!
بعد از پیروزی انقلاب با چند تا از دوستانم توی مسجد مقبره شهید، انجمنی تشکیل دادیم و کارمان بیشتر تبلیغات بود و شهید ماخانی و شهید سهیلی راد هم دو تا از دوستان خوب و همیشه همراهم بودند.
یادم هست شب ها که از نیمه می گذشت با رنگ و قلم و امکاناتی که خودمان و از پول تو جیبی هایمان تهیه می کردیم، می رفتیم و دیوار خانه هایی که فرزندشان شهید شده بود را رنگ و طراحی کرده و یادبودی برای شهیدشان به جا می گذاشتیم و گاهی هم که خانواده مطلع می شد، با آوردن غذا و خوراکی از ما پذیرایی می کردند.
گفتگو با عبدالمجید فنودی:
مطمئن باشم که تو به مردم شلیک نکرده ای؟
خیلی وقت بود که به دنبالش می گشتم، راستش از آن روزی که همراه با سید آزادگان سید علی اکبر ابوترابی از اسارت آزادشد و در مسجد النبی کنار او ایستاده بود، تا امروز ندیده بودمش.
گاهی با اخوی خاطرات دوران انقلاب را که مرور می کردیم، ایشان از فنودی و دلاوری هایش زیاد می گفت، اما من همچنان درصدد بودم تا یک روزی او را بیابم
خبرنگاران در سال ۵۷ چه می کردند؟
شعار مردم: روزنامه ی امشبت کو؟ اخبار امشبت کو؟
از گذشته های دور، مطبوعات همواره در امر اطلاع رسانی نقش کلیدی و ماندگاری داشته و این نقش را همچنان در ابعاد مختلف خود حفظ کرده است.
در روزهای اوج انقلاب، مردم ستمدیده ی ایران علیه رژیم ستمشاهی، تقریباً تمامی رسانه ها در دست دولت بود،
گفت و گو با عمار رسولی، هنرمند تأتر:
از پل باید گذشت!
اولین بار بازی جذابش را توی نمایش پل دیدم، یک روز هم که به مناسبتی قبل از افطاری یک روز ماه رمضان، قاریان برتر شاهد و ایثارگر، قرآن تلاوت می کردند، عمار را دیدم که با آن صوت دلنشین، همه را مجذوب خود کرده بود.
ماه محرم، تبلیغات نمایش پل را که در سطح شهر دیدم، خانواده را جمع کردم تا یک بار دیگر پل را از نزدیک ببینم.
مدیر مسوول نشریه حدیث قزوین:
همه ی نشریات هم که تعطیل شوند، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
گفتگو: حسن شکیب زاده
زنگ که زدم، قرار ساعت ۳ بعد از ظهر آخرین روز ماه مبارک رمضان را گذاشتیم، از نقی افشاری خواستم آماده باشد تا در مورد انقلاب و جریانات سال ۵۷ و قبل از آن برایمان بگوید، اما توی دلم می گفتم: وقتی آمد می خواهم مفصل و در همه ی زمینه ها باهاش مصاحبه کنم، بخصوص در مورد نشریه حدیث و آنچه بر او گذشته است تاکنون. راستش خودم قرار مصاحبه را یادم رفته بود، اما ۲ دقیقه به ۳ بود که در باز شد و تازه یادم افتاد که با افشاری قرار دارم.
آنکه خبر سیاه می آورد، آمد!

گفتگو: حسن شکیب زاده
خیلی ها وقتی مرا با آمبولانس توی شهر، کوچه ها و روستاها می دیدند رنگ شان می پرید، می ترسیدند و هر آن منتظر بودند تا خبر شهادت عزیزی را اعلام کنم. بخصوص والدین رزمندگانی که به جبهه ها اعزام شده بودند.

دلتنگی های ۲ برادر از روزهای جهاد و ایثار:
به پدر گفتم: حمزه را ماهی ها خوردند!

گفتگو از حسن شکیب زاده

پدر می گوید: با رفتن شما به جبهه مخالف نیستم، اما حداقل نوبتی بروید، من که به جز شما ۲ پسر، پسری ندارم، اگر قرار باشد هر ۲ در یک زمان بروید، من و مادرتان چه کنیم، کارهای خانه و بیرون را کی انجام بدهد؟

Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Design by: Alireza Khodabakhsh