اینجا مقر سپاه هفتم عراق است، هر اکیپی که از اسرا را می آوردند، به صورت جداگانه و به صف بر روی زمین می نشاندند تا مقدمات انتقال به پشت جبهه را فراهم کنند. اینجا زمینش پر از خونی است که از زخم های رزمندگان اسلام به زمین سرازیر شده بود. دست هایمان را بستند ما را نشاندند، خبرنگاران خارجی را هم خبر کرده بودند تا از همه عکس و فیلم بگیرند و بعدا بگویند که آهای جهانیان ببینید که ما شق القمر کرده ایم!
آخرین دروغی که گفت، بزرگترین دروغ مجازی سیزده ی سال ۸۹ بود، وبلاگش را که باز کردم، از قول برادرش نوشته بود که علیرضا به کربلا رفته و در جریان انفجار بمب به شهادت رسیده است. ته دلم از خدابخش بعید می دانستم که شهید بشه، آن هم کربلا....
بهروز، چند تا بچه داری؟ ۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه. دوست داری چکاره بشوند؟ کنیز فاطمه زهرا(س)..... بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!
سفره دلش داخل یک کیسه پلاستیک ۵ تومانی بود، تا گفتم تو اینجا ها چیکار می کنی، در کیسه پلاستیک را باز کرد و همه را ریخت روی میز. این همه کاغذ را که دیدم جا خوردم، گفتم: اینها چیه؟ گفت: اسناد و مدارکی که نشان می دهد من ۸۶ ماه به صورت مستمر در جبهه ها بوده ام و.....
بعد از پیروزی انقلاب با چند تا از دوستانم توی مسجد مقبره شهید، انجمنی تشکیل دادیم و کارمان بیشتر تبلیغات بود و شهید ماخانی و شهید سهیلی راد هم دو تا از دوستان خوب و همیشه همراهم بودند. یادم هست شب ها که از نیمه می گذشت با رنگ و قلم و امکاناتی که خودمان و از پول تو جیبی هایمان تهیه می کردیم، می رفتیم و دیوار خانه هایی که فرزندشان شهید شده بود را رنگ و طراحی کرده و یادبودی برای شهیدشان به جا می گذاشتیم و گاهی هم که خانواده مطلع می شد، با آوردن غذا و خوراکی از ما پذیرایی می کردند.
خیلی وقت بود که به دنبالش می گشتم، راستش از آن روزی که همراه با سید آزادگان سید علی اکبر ابوترابی از اسارت آزادشد و در مسجد النبی کنار او ایستاده بود، تا امروز ندیده بودمش. گاهی با اخوی خاطرات دوران انقلاب را که مرور می کردیم، ایشان از فنودی و دلاوری هایش زیاد می گفت، اما من همچنان درصدد بودم تا یک روزی او را بیابم
از گذشته های دور، مطبوعات همواره در امر اطلاع رسانی نقش کلیدی و ماندگاری داشته و این نقش را همچنان در ابعاد مختلف خود حفظ کرده است. در روزهای اوج انقلاب، مردم ستمدیده ی ایران علیه رژیم ستمشاهی، تقریباً تمامی رسانه ها در دست دولت بود،
اولین بار بازی جذابش را توی نمایش پل دیدم، یک روز هم که به مناسبتی قبل از افطاری یک روز ماه رمضان، قاریان برتر شاهد و ایثارگر، قرآن تلاوت می کردند، عمار را دیدم که با آن صوت دلنشین، همه را مجذوب خود کرده بود. ماه محرم، تبلیغات نمایش پل را که در سطح شهر دیدم، خانواده را جمع کردم تا یک بار دیگر پل را از نزدیک ببینم.
گفتگو: حسن شکیب زاده زنگ که زدم، قرار ساعت ۳ بعد از ظهر آخرین روز ماه مبارک رمضان را گذاشتیم، از نقی افشاری خواستم آماده باشد تا در مورد انقلاب و جریانات سال ۵۷ و قبل از آن برایمان بگوید، اما توی دلم می گفتم: وقتی آمد می خواهم مفصل و در همه ی زمینه ها باهاش مصاحبه کنم، بخصوص در مورد نشریه حدیث و آنچه بر او گذشته است تاکنون. راستش خودم قرار مصاحبه را یادم رفته بود، اما ۲ دقیقه به ۳ بود که در باز شد و تازه یادم افتاد که با افشاری قرار دارم.
گفتگو: حسن شکیب زاده خیلی ها وقتی مرا با آمبولانس توی شهر، کوچه ها و روستاها می دیدند رنگ شان می پرید، می ترسیدند و هر آن منتظر بودند تا خبر شهادت عزیزی را اعلام کنم. بخصوص والدین رزمندگانی که به جبهه ها اعزام شده بودند.
پدر می گوید: با رفتن شما به جبهه مخالف نیستم، اما حداقل نوبتی بروید، من که به جز شما ۲ پسر، پسری ندارم، اگر قرار باشد هر ۲ در یک زمان بروید، من و مادرتان چه کنیم، کارهای خانه و بیرون را کی انجام بدهد؟