خیلی وقت بود که به دنبالش می گشتم، راستش از آن روزی که همراه با سید آزادگان سید علی اکبر ابوترابی از اسارت آزادشد و در مسجد النبی کنار او ایستاده بود، تا امروز ندیده بودمش.
گاهی با اخوی خاطرات دوران انقلاب را که مرور می کردیم، ایشان از فنودی و دلاوری هایش زیاد می گفت، اما من همچنان درصدد بودم تا یک روزی او را بیابم
و به پای خاطراتش بنشینم.
دو روز به اربعین حسینی مانده بود که یکی از دوستان آمد تا عکسی از او بگیرد، گفتم: چطور؟ گفت قرار است اربعین در جمعی خاطره تعریف کند، خوشحال شدم، با او تماس گرفته و قرار مصاحبه را صبح اربعین گذاشتیم.
سر صحبت را که باز کردیم تعجب کرده بود و می گفت: عجب است که بعد از گذشت بیش از ۳۰ سال از انقلاب، خلاصه یک نفر به فکر ما افتاد.
گفتم: چطور؟
گفت: شما اولین نفر هستید که پس از گذشت این همه سال، در مورد انقلاب از من می پرسید. این شهر الحمدالله متولی ندارد. اگر داشت که حداقل یک نفر پیدا می شد که در طول سالهای گذشته از ما بپرسد که ما کجاییم و چه می کنیم و چه کردیم... بگذریم.
فنودی هم دل پری از این شهر داشت، اما برای اینکه وقت را از دست ندهیم و او هم به برنامه هایش در اربعین حسینی برسد که هر ساله به واسطه آن این روز را در قزوین هست، رفتیم به روزهای حماسی سالهای ۵۷، روزهایی که از در و دیوار این شهر همت، وحدت، عشق، امید، مهربانی، انسانیت همیاری و ... می بارید....
سال ۵۷ کجا بودید؟
سال ۵۷ در اصفهان، خلبان هلی کوپتر بودم، البته قبل ازآن افسر پیاده بودم که با آموزشهای استاد بزرگوارم، شهید آبشتاسان شدم خلبان.
چطور شد که وارد جریانات انقلاب شدید؟
سال ۵۷ که تازه جریان انقلاب و راهپیمایی ها آغاز شده بود چند روزی مرخصی گرفته و به همراه همسرم آمدیم قزوین، پدرم بازار مغازه داشت و خودم هم سالها شاگردی چند مغازه را در بازار کرده بودم، لذا رفتم بازار تا سری به پدر و صاحب مغازه هایی که برایشان کار کرده بودم، بزنم.
به سراغ حاج مهدی که رفتم، خیلی تحویلم گرفت و وقتی فهمید خلبان شده و در اصفهان مشغولم، حسابی برایم صحبت کرد، از ظلم ها و ستم های رژیم پهلوی گفت، از بدبختی و مشکلات مردم گفت و از امام خمینی و دلایل قیامش علیه رژیم، خلاصه آن روز من حسابی نسبت به مسایل روز و جنایات شاه آشنا شدم. بنابراین وقتی برگشتم اصفهان کارم شده بود بحث با سایر همکاران و دوستان و روشنگری آنها.
دوباره کی آمدی قزوین؟
آن روزها گذشت تا اینکه حضرت امام فرمان فرار نظامیان از پادگانها را داد، لذا من گوش به فرمان امام از پادگان فرار کرده و از آنجایی که مطمئن بودم مأمورین رژیم به سراغم خواهند آمد، در اصفهان نمانده و به همراه همسرم که معلم بود، به قزوین آمدیم.
قزوین چه کار کردید؟
به قزوین که آمدیم، فردایش به خدمت حاج سید عباس آقای ابوترابی رسیده و کسب تکلیف کردم. پس از آن هم همراه با مردم در تظاهرات و راهپیمایی ها به شکل مخفیانه شرکت می کردم، چرا که هر آن احساس می کردم، امکان دارد برای دستگیری ما اقدام شود، کما اینکه شبی که از اصفهان آمدیم، مأمورین برای دستگیری من به خانه ام مراجعه کرده بودند.
بعد از پیروزی انقلاب چه کردی؟
انقلاب که پیروز شد، چند نفری که از قبل مرا می شناختند و می دانستند که نظامی و خلبان هستم به سراغم آمدند تا نسبت به تشکیل کمیته انقلاب اسلامی و ایجاد نظم و امنیت در سطح شهر اقدام نماییم.
روزهای اولیه انقلاب درسطح شهر بلبشویی بود، هر چند نفری توی یکی از مساجد جمع شده بودند و با اسلحه هایی که به دست آورده بودند در صدد ایجاد تظم و امنیت شهر و محله ی خود بودند و بین آنها هیچ وحدت رویه و یا مدیریتی وجود نداشت، لذا ما هم قبول کردیم و هسته ی اولیه کمیته را در مسجد شیخ الاسلام بوجود آوردیم.
کمیته که تشکیل شد چه برنامه هایی اجرا شد؟
اولین کاری که کردیم، جوانانی که در مساجد مختلف، اسلحه داشتند و فعالیت می کردند را فرا خواندیم و یک مرکزیتی برای حفظ امنیت شهر در مسجد شیخ الاسلام بوجود آوردیم و بعد از آن هم شروع کردیم به آموزش افراد، آن روزها افراد زیادی به کمیته آمده بودند که در جهت پاسداری، نگهبانی، ایجاد امنیت و نظام شهر ما را کمک کنند، اما فاقد اطلاعات اولیه نظامی بودند و بعضاً نحوه اسلحه به دست گرفتن را هم نمی دانستند. لذا با استفاده از نیروهای متعدد ارتش، آنها را در پادگانهای آبیک قزوین آموزش دادیم.
در آن ایام حدود ۶۰ یا ۷۰ نفر از جوانان آموزشهای نظامی خوبی دیدند که خیلی هاشان با آغاز جنگ به جبهه ها رفته و شهید شدند.
مدیریت و رهبری مسجد به عهده چه کسانی بود؟
داوود شکیب زاده، موسوی، هادی بهشتی، حاج آقا درافشان، عباس ناصری، حاج آقای خاکساران، وحدانی و خیلی های دیگر در مجموعه ی ما کارها را تقسیم کرده و هر یک کاری انجام می داد و در رأس این مجموعه هم حاج آقای باریک بین و حاج عباس آقای ابوترابی بودند که ما در کارهایمان از آنها دستور گرفته و یا اموری را که انجام می دادیم با اطلاع و صلاح آنان بود.
البته ستاد اصلی کمیته در ساختمان هلال احمر سابق بود و بزرگان شهر در آنجا مستقر بودند. تا یادم نرفته بگویم که اقایان سید محمد و سید علی اکبر ابوترابی هم در این مجموعه حضور داشتند، بخصوص حاج سید علی اکبر آقا که مدتی در خدمتشان بودیم و ایشان با صبر و بردباری و مدیریتی که داشتند در تمامی مراحل یارو یاور ما بودند.
مهمترین کاری که در آن روزها انجام می دادید چه بود؟
پس از پیروزی انقلاب اسلامی مراکز نظامی و انتظامی و پادگان به دست مردم افتاده بود، از طرفی ضد انقلاب و منافقین هم در صدد و جمع آوری اسلحه ها و بعضاً خارج کردن آن از شهر بودند، از طرفی خیلی ها هم در صدد تصویه حسابهای شخصی و یا اجتماعی خود بودند، ضمن اینکه مبادی ورودی و خروجی شهر هم زیاد بود و بایستی تمام این حرکت ها کنترل می شد، لذا کار را با قرار دادن نگهبان در نقاط حساس شهر و وردی و خروجی ها شروع کردیم تا اقدامات ضد انقلابی کنترل شود.
همچنین دستگیری فرماندهان و سرسپردگان رژیم ستم شاهی که هنوز هم درشهر حضور داشتند و بعضاً دست به توطئه می زدند را شروع کردیم که با راهنمایی مردم و تلاش پاسدارانی که داشتیم این مهم نیز به خوبی انجام می شد.
با عناصر رژیم که دستگیر می شدند چکار می کردید؟
با استفاده از قضات متعهد، اتاقی را برای بازجویی در داخل مدرسه شیخ الاسلام در نظر گرفته بودیم که عناصر دستگیر شده ی رژیم را در آنجا بازجویی کرده، سپس به دستور قاضی مربوطه و نظر علمای بزرگ شهر، مجازات های اعلام شده در مورد آنها اعمال می شد.
نحوه ی دستگیری این افراد چگونه بود؟
موارد زیادی بود که مردم، به صورت خود جوش و با توجه به شناختی که از این افراد داشتند، خودشان آنها را دستگیر و تحویل ما می دادند و در خیلی از مواقع هم پاسدارهای ما برای دستگیری آنها اعزام می شدند که نسبت به دستگیری و مجازات آنها اقدام می شد.
نحوه دستگیری معتمدی، فرماندار نظامی قزوین چگونه بود؟
سرتیپ معتمدی، چند روز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی با این احساس که با کار او کاری نخواهند داشت به پادگان برگشته بود که در یکی از روزها یکی از سربازهای پادگان به او حمله کرده و پس از زخمی شدن معتمدی او را دستگیر و به کمیته آوردند.
با آوردن فرمانده لشگر به کمیته، مردم هم مطلع شده و جمعیت زیادی در مقابل کمیته و توی خیابان سپه اجتماع کرده و علیه او شعار می دادند.
آن روز مردم از ما خواستند که تیمسار معتمدی را همان ساعت و همانجا اعدام کنیم. اما من در جمع آنها حاضر شده و با بلندگو دستی چند دقیقه ای با آنهاصحبت کرده و گفتم که اعدام افراد به این سادگی نیست، بلکه بایستی محاکمه شده، اسناد و مدارک لازم جمع آوری، سپس با حکم قاضی شرع، اقدام شود. اما ما هرچه که می گفتیم مردم توجه نکرده و مرتب علیه تیمسار شعار می دادند و خواستار اعدام او بودند.
من که دیدم مردم توجهی به حرفهایم ندارند رفتم با حاج آقای باریک بین و حاج آقای ابوترابی تماس گرفته و کسب تکلیف کردم که چند دقیقه بعد یکی از روحانیون از سوی علما به کمیته آمد و از مردم خواست تا متفرق شوند تا درفرصت مناسب نسبت به محاکمه او اقدام شود. مردم هم پذیرفته و رفتند، اما اعلام کردند که ما بعد از ظهر دوباره بازخواهیم گشت.
مردم که آرام شده و رفتند، من بلافاصله به دوستان اعلام کردم که بایستی جای مناسبی پیدا کرده و ایشان را از کمیته خارج کنیم تا از تهران جهت محاکمه وی کسب تکلیف شود، لذا بار در نظر گرفتن مخفیگاهی در خارج از کمیته توسط کی از بازاریان، ایشان را با لباسهای یکی از روحانیون ملبس کرده و به طور مخفی از درب دوم مسجد خارج کرده و به آن محل منتقل نمودیم.
بعد از انتقال ایشان، به تهران و حاج سید احمد آقای خمینی تماس گرفتیم و ایشان هم گروهی را شبانه به قزوین اعزام نموده و معتمدی را بردند که پس از محاکمه های لازم به اعدام محکوم و حکم در تهران اجرا شد.
با وجود نیروهایی که آموزش داده بودید، امنیت در شهر برقرار شده بود؟
بله، قزوین در آن دوره یکی از شهرهایی بود که علی رغم همه ی مشکلاتش، دارای کمیته قوی و مرتبی بود، به طوری که گروهگها و منافقینی که اسلحه ها را از شهرهای مختلف جابجا و خارج می کردند، به نیروهای خود اعلام کرده بودند که از قزوین عبور نکنند، زیرا آنجا شدیداً افراد را کنترل می کنند و امکان خروج اسلحه از قزوین نیست.
منافقین همچنین به نیروهای خود گفته بودند: در قزوین یک ستوان دیوانه ای است که خواب ندارد و همه جا تحت کنترل اوست.
در آن دوران موفق به کشف اسلحه از منافقین هم شدید؟
موارد زیادی پیش آمد که ما موفق به کشف اسلحه از منافقین و ضد انقلابیون شدیم، برای نمونه یک روز بچه های پاسداری که در پاسگاه شهرصنعتی، برجاده قدیم تهران مستقر بودند، زنگ زدند که یک ماشین کامیون را گرفته ایم و می خواهیم بازرسی اش بکنیم اما اجازه نمی دهد، من سریع خودم را به پاسگاه رساندم، دیدم ماشین را توی جاده متوقف کرده اند که ضمن مسدود شدن جاده، ماشین های زیادی پشت آن ماشین توی جاده توقف کرده و مرتب هم بوق می زنند که حرکت کنند.
راننده ی کامیون را خواستم و گفتم بارت چیه؟
گفت: هیچی.
گفتم: پس چرا نمی گذاری ماشینت را بازرسی کنند؟
گفت: آخه خسته شدم، از تهران تا اینجا صدجا ماشین مرا متوقف و بازرسی کرده اند.
صف ماشینهایی که پشت این ماشین ایستاده بودند را نگاه کردم، دیدم یک ماشین کمپرسی هم توی صف است که بار آاجر زده است و راننده اش مشکوک می زند، به بچه ها گفتم این ماشین را رها کرده و بروید سراغ کمپرسی.
گفتند: آقا ما به این ماشین مشکوک هستیم، چرا برویم سراغ ماشین کمپرسی که پر از آجر است؟
گفتم: اتفاقاً اصل موضوع داخل همان ماشین است، لذا پاسدارها را صدا زده و به سمت کمپرسی پر از آجر رفتیم، هنوز چند متری مانده بود به آن ماشین برسیم که راننده اش پیاده شد و پا به فرار گذاشت، ۲ تا از پاسدارها را مأمور کردم که بروند او را دستگیر کنند و رفتم سراغ ماشین کمپرسی، گفتم ماشین را کنار زده و بارش را خالی کنید.
بار کمپرسی که خالی شد، دیدیم زیر آجرها انگار یک اسلحه خانه است و ده ها اسلحه مخفی کرده بودند که کار منافقین بود و قصد خروج آن از قزوین را داشتند که همه ی آنها را ضبط کردیم.
از دستگیری عناصر رژیم هم اگر خاطره ای دارید بگویید؟
یک روز که توی کمیته بودیم یک افسر ارتش را دستگیر کرده و دست بسته آوردند کمیته، او را که دیدم شناختم، از افسران هم خدمتی خودم در دانشگده افسری بود، تا او را دیدم گفتم: تو اینجا چکار میکنی؟
گفت: من هیچ کاری نکرده ام.
گفتم: می گویند تو به روی مردم شلیک کرده ای؟ اما او قسم خورد که چنین کاری را نکرده است. گفتم: پس برای چی تو را دستگیر کرده و اینجا آورده اند.
گفت: من چون یک افسر خشک و منضبط بودم و به اجرای دستورات نظامی هم معتقد بودم، خیلی از سربازها از کار من خوششان نمی آمد و برای ماموریت هم در دوران انقلاب بارها به شهر آمده بودم، اما هیچ وقت به روی مردم اسلحه نکشیده ام.
من با شناختی که از او داشتم، پرسیدم: مطمئن باشم که تو به مردم شلیک نکرده ای؟
او هم قسم خورد و من هم مطمئن شدم.
خبر دستگیری او به علما رسیده بود، اما وقتی من مطمئن شدم که او راست می گوید، از طریفی هم آن روزها همسرش باردار بود و در حال زایمان، با حاج آقای باریک بین تماس گرفتم و خواستار آزادی او شدم، حاج آقا هم فرمودند، اگر شما مطمئن هستید که او در مقابل مردم تیراندازی نکرده است، آزادش کنید و من ضمانت او را کرده و گفتم مطمئن هستم، اما با همه ی اینها هر وقت او را بخواهید من خودم نزد شما حاضر خواهم کرد.
بالاخره ما او را که بچه ی تهران هم بود آزاد کردیم. در حالی که داشت می رفت گفت: من یک روزی به مردم قزوین ثابت خواهم کرد که هیچ وقت به سوی مردم شلیک نکرده ام.
آن روزها گذشت، جنگ شروع شد، قائله ی کردستان که پیش آمد، من در منطقه غرب مستقر بودم و پروازهای زیادی را انجام می دادیم، یک روز در شهر سقز بودیم که به من گفتند بایستی پیکر شهیدی را از منطقه منتقل کنید. به محل رفتم، وقتی چهره شهید را دیدم همان افسری بود که ضمانتش را کرده بودم و آن روز توی گوشهایم صدایش پیچید که: من یک روزی به مردم قزوین ثابت می کنم که به سوی آنها شلیک نکرده ام.
*سردارفنودی همان روزهایی که در غرب کشور با مزدوران استکبار جهانی در حال جنگ بود، به اسارت دشمن در آمده و به مدت ده سال در حالی که مفقود الاثر بود در زندانهای عراق روزگار گذراند.
او را پس از آزادی از اسارت روزی دیدم که سید آزادگان، سید علی اکبر ابوترابی هم آزاد شده و مردم قزوین از او استقبال می کردند، فنودی روی صندلی عقب خودروی حاج آقای ابوترابی نشسته بود.
فنودی چهارم اردیبهشت ماه سال ۱۳۳۱ در محله مغلواک قزوین بدنیا آمده و هم اکنون نیز مدتی است بازنشسته شده و به گذشته های پرفراز و نشیبش فکر می کند. از او قول گرفته ام و امیدوارم بتوانم با ثبت و ضبط خاطرات ده سال اسارت و سالها حضور ارزشمندش در صحنه های مختلف انقلاب و پس از آن او را که می تواند الگوی ماندگاری برای نسل های امروز و فرداهایمان باشد، به جامعه معرفی نمایم. حسن شکیب زاده