از زمان تشکیل بنیاد شهید و تشکیل پرونده پسرش، برای اولین بار بود که در بنیاد شهید او را میدیدم، عصایی چوبی به دست داشت و چقدر آرام و متین حرف میزد.
گفتم لابد درخواستی دارد و مثل همه مراجعین به بنیاد، خیلی دلم میخواست با او گپ و گفتی داشته باشم؛ سلام دادم، خودم را معرفی و دعوتش کردم که چند دقیقهای در خدمتش باشم
اول از همه خیلی دلم میخواست بدانم که چرا به بنیاد آمده است، آن هم پس از سالها فراق!
پرسیدم. گفت: تنها آرزوی من این است که در این شهری که متعلق به علی است و او هم در دفاع از اسلام و عدالت و حق و حقوق همین مردم توسط رژیم ستمشاهی به شهادت رسید، حداقل از او نام و نشانی مانده باشد، لذا آمدهام خواهش کنم تا شاید یک خیابانی، فلکهای و یا حتی گذری را به نام علیام بکنند تا با خیال راحت بروم!
او که به نظر میرسید یک دنیا درد دل دارد، تا اسم علیاش را آورد اشک چشمانش، پهنای صورتش را خیس کرد، به طوری که فقط توانستم او را کمی آرام کرده و با خداحافظیاش همراه شوم.
چندی بعد و با پیگیریهای مکرر، مطلبی را در اختیارم قرار داد، آن را خواندم و تماس گرفتم که در نشست دیگری به ابهاماتم پاسخ دهد تا بتوانم با مطالبی که ارایه میکند علی را بهتر به نسل امروز و فرداها معرفی کنم، اما وقتی آن روز اعلامیه فوتش را روی دیوار دیدم، آرزویش را در ذهن مرور کردم و اینکه ای کاش این حداقل خواسته او تحقق مییافت؟
و اما مطلبی که پدر از علی گفت، علی میهن دوست، مبارزی که در مقابل رژیم ستمشاهی ایستاد و با توکل به خدای بزرگ، زمینه رسوایی رژیم طاغوت را فراهم ساخت:
ساواکی در لباس گدا!
تقریبا رو به روی خانه خواهرم در تهران، خیابان راه آهن، کوچه بانکی، مردی به صورت گدا، با دست باز، از مردم کمک میطلبید، این مرد گدا، رفت و آمدها را در نظر داشت.
بعد از آمدن همسر علی و دستگیری او، با فاصله یک ساعت دیگر، باز هم زنگ منزل خواهرم به صدا در آمد، مأمور ساواک هم در منزل بود، فوری خود را به در منزل رساند، در این موقع خواهرزادهام، سروان ضرابی با او صحبت کرد و به او قول داد که اگر علی باشد، من او را سالم به شما تحویل خواهم داد... .
محمد میهن دوست، پدر بزرگوار شهید مهندس علی میهن دوست از شب دستگیری فرزندش توسط اعضای سفاک ساواک میگوید: مدتی از وضعیت علی و همسرش اطلاعی نداشتم، خیلی نگران بودیم تا این که آقای شلویری، مدیر گاراژ طهماسبی تهران، با من صحبت کرد و گفت: به گاراژ بیایید، من هم رفتم، دیدم طهماسبی، معاون ساواک قزوین که قبلا او را میشناختم با ۲ نفر دیگر آنجا بودند. یکی از آنها از من پرسید: علی کجاست؟
من گفتم: اطلاع ندارم؛ مدتی است ایشان و خانمش را ندیدهام.
او بلافاصله گفت: می دانی! فرمان تیر برای پسر شما صادر شده؟ در هر جا دیده شود کشته خواهد شد، پس بهتر است محل اختفای او را نشان دهید.
مجددا گفتم: همان طور که قبلا گفتم، اصلا اطلاعی ندارم، که او عصبانی شد، خواستند مرا با خود ببرند، اعتراض کردم که من به منزل خبر ندادهام، آقای شلویری هم از آنها خواست اجازه بدهند ایشان بروند منزل، فوری میآیند، من هم به منزل رفتم و به خانم گفتم که تلفن ما از طرف ساواک کنترل شده و لو رفتیم، من هم میروم به تهران.
با مراجعت من به گاراژ، به اتفاق آنها آمدیم تهران در میدان آزادی، بنده را آزاد کردند و گفتند: شب کجا میروید؟
گفتم: منزل خواهرم در راه آهن و نشانی را دادم، آنها هم رفتند، من هم راه افتادم آمدم به طرف منزل خواهرم. وقتی به آنجا رسیده دیدم ۲ نفر مسلح در حیاط خانه هستند، خانه کاملا تحت نظر آنها بود و کسی حق نداشت از خانه بیرون برود.
زنگ خانه به صدا در آمد!
آن زمان مراسم جشن ۲۵۰۰ ساله را در تلویزیون نشان میدادند، تقریبا ساعت ۱۰ شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد، گروهبان مسلح دوید جلوی در منزل. در خانه باز شد، زری (همسر علی) آمد. بلافاصله او را به اتاق بالا بردند، پس از بازجویی پایین آمدند، تقریبا سرنخ به دست آنها آمده بود، منتظر بودیم که زنگ تلفن صدا کرد، من خواستم گوشی را بردارم، گروهبان مرا نگه داشت، گوشی را دادند به دست آقای دکتر ضرابی، از گفت و گو همین را فهمیدم که دکتر ضرابی گفت: زهرا خانم رفت سلسبیل، خانه شاطر حسین و مکالمه تمام شد.
ساواک هم مکالمات تلفنی را در کنترل خود داشت. حتما دکتر ضرابی را تهدید کرده بودند که این جمله را بگوید، این گذشت و ساعت ۱۲ شب بود، از اوین به گروهبان اطلاع دادند علی دستگیر شده و سالم است، در این موقع خانم علی از اوین سلامت علی را اعلام کرد.
عروستان کجاست؟
بعد از دستگیری علی، ساواک همسر علی را از زندان اوین آزاد کردند. در شهریورماه سال ۵۲ همسر علی به همراه خواهرش برای زیارت حضرت رضا (ع) و دیدن ما و امیر به مشهد آمدند. بعد از چند روز اقامت در مشهد با تهیه بلیت قطار عازم تهران بودند که ساعت ۶ بعدازظهر حرکت کنند، ساعت ۲ بعدازظهر روز حرکت آنها، چند نفر از ساواکیها برای دستگیری همسر علی به منزل آمدند، من در منزل خوابیده بودم، یکی از ساواکیها اسلحه به دست، بالای سر من آمد. بیدار که شدم، گفت عروستان کجاست؟ من با دست اشاره کردم که داخل آن اتاق هستند، در نتیجه همسر علی را دستگیر کردند و نوهام امیر را نیز با خود به ساواک احمدآباد مشهد بردند.
بعد از ساعتی معطلی، آنها تلفنی با رییس ساواک مشهد صحبت کردند و جریان دستگیری همسر علی، من و بچه را گزارش دادند، ضمن گزارش، اطلاع دادند که همسر علی و خواهرش بلیت راه آهن گرفته و عازم تهران هستند، اجازه خواستند که همسر علی را با مأمور به تهران ببرند. رییس ساواک موافقت نکرد و گفته بود همسر علی را نگهدارید.
بنابراین همسر علی ضمن انتقال به تهران و محاکمه، به یک سال زندان محکوم شد، علت را هم این طور گفتند که گویا ایشان در محلی از مبارزه شوهرش سخنی به میان آورده بوده است.
مدتی گذشت، در پی موقعیتی بودیم تا علی را پیدا کرده و با او ملاقاتی داشته باشیم، ایام عید نوروز بود، توسط همسر علی از بازجوی او به نام منوچهری، خواسته شد ملاقاتی با علی داشته باشیم، خبر دادند در زندان قزل قلعه باشید تا علی را بیاورند، به اتفاق چند تن از فامیل به زندان رفتیم، بعد از مدتی معطلی علی را دست بسته از یک مینی بوس پیاده کردند. فردی به نام ساقی، یکی از عوامل رژیم، رو کرد به حاضران و گفت: شماها، علی را وادار کنید تا اظهار ندامت نماید، ما هم قول میدهیم شما را پشت تریبون تلویزیون و رادیو نیاوریم.
علی هم گفت: لابد اطلاع داری که حسین بن علی (ع) با یزید زمان بیعت نکرد، من هم با دست نشانده آمریکا بیعت نخواهم کرد، ساقی هم ناگهان ایستاد و با عصبانیت فریاد زد: ملاقات تمام است.
علی در بیدادگاه شاه؟!
بهمن ماه سال ۱۳۵۰ بود، دادگاه رژیم شروع شد و برای حضور در آن اجازه دادند در هر جلسه دادرسی ۳ نفر از اعضای خانواده میهن دوست شرکت کنند. علی مدافعات خود را شروع کرد که چندین ساعت طول کشید.
جو دادگاه طوری شده بود که سربازان محافظ و خانوادههای حاضر تحت تأثیر گفتههای علی قرار گرفته، متأثر شده و گریه میکردند، رییس دادگاه هم سربازان را بیرون کرد و به حاضران گفت: اینجا روضه خوانی نیست که گریه میکنید.
علی هم گفت: اگر شما هم میفهمیدید، گریه میکردید.
متهمان حاضر در دادگاه ۱۱ نفر بودند، که سرانجام برای ۴ نفر حکم اعدام و برای بقیه هم حکمهای متفاوت صادر کردند.
وصیت نامه فراموش نشود
جلسه بعدی، دادگاه تجدید نظر بود. پیش از تشکیل جلسه از علی خواستم قدری کوتاه بیاید، جلسه شروع شد و نوبت به علی رسید که گفت: رژیم، ما را آدم کش و مخل آسایش معرفی نموده، در صورتی که ما آدمکش نیستیم، شما آدمکش هستید؛ در کاروانسرا سنگی کارگران را شما کشتید، در ۳۰ تیر، مردم بی گناه را شما کشتید، در ورامین، کشاورزان را شما کشتید، باشد که چند گلوله به زندگی نکبت بار شما خاتمه دهد.
علی، آنگاه با چهرهای مصمم و خشمگین، مدافعات خود را پاره پاره نموده و در سالن پراکنده کرد و با فریاد این آیه را قرائت کرد: و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.
جلسه و دادگاه پر از همهمه و با ناآرامی همراه بود، اعلام تنفس داده شد، با علی صحبت کردم و گفتم: خوب کوتاه آمدی، هر چه خواستی که گفتی، حال میدانم که اگر صد جان هم داشته باشی، سالم نخواهی ماند، اما سوالی که برایم پیش آمده این است که نکند راهی که داری میروی، درصدی برای غیر خدا باشد؟
علی گفت: آقا جان شما ۵۰ سال پای منبرها نشستهای، میدانید چراهارونالرشید، موسی بن جعفر(ع) را زندانی کرده بود؟
من در جواب حرفی نزدم و او گفت: برای این که موسیبن جعفر(ع) تنویر افکار میکرد، ما تمام تاریکی و ابهام را رد کردیم و به وعده خدا یقین داریم.
من هم در جواب گفتم: دیگر حرفی ندارم، وصیت نامه فراموش نشود، پیشانیاش را بوسیدم و خداحافظی کردم.
علی میهن دوست در سال ۱۳۲۴ در یک خانواده مذهبی در قزوین به دنیا آمد؛ او تنها فرزند خانواده بود. در دوران دبیرستان٬ مدتی در انجمن ضد بهاییت فعالیت داشت و در همان اوقات با کتابهای مذهبی نیز آشنایی پیدا کرد.
وی پس از پایان دوره متوسطه به تهران آمد و در دانشکده فنی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد.
با ورود به دانشگاه، فعالیتهای انقلابیاش علیه رژیم طاغوت را آغاز نمود که با توجه به فعالیتهایش، اول شهریور ماه سال ٬۱۳۵۰ توسط ساواک شناسایی شد و از این رو متواری گردید ولی سرانجام در مهر ماه ٬۱۳۵۰ ساواک موفق شد او را در منزل یکی از بستگانش در تهران دستگیر و در فروردین ماه سال ۵۱ در بیدادگاه پهلوی محکوم به اعدام نماید.
حسن شکیب زاده/