گفت و گو با عمار رسولی، هنرمند تأتر:
از پل باید گذشت!

اولین بار بازی جذابش را توی نمایش پل دیدم، یک روز هم که به مناسبتی قبل از افطاری یک روز ماه رمضان، قاریان برتر شاهد و ایثارگر، قرآن تلاوت می کردند، عمار را دیدم که با آن صوت دلنشین، همه را مجذوب خود کرده بود.
ماه محرم، تبلیغات نمایش پل را که در سطح شهر دیدم، خانواده را جمع کردم تا یک بار دیگر پل را از نزدیک ببینم.

نمایش زیبایی بود، یک ماهی بودکه مردم مشتاقانه برای دیدنش به سالن امام می آمدند.

آن شب که برای بار دوم پل را دیدم، مجذوب بازی قشنگ عمار شدم و همانجا هم استارت یک گفت و گو خورد.
کار تأتر را از کی شروع کردی؟
سال سوم دبیرستان بودم، حدود سال ۸۴، من و آقای علیجانی که همکلاسی ام بود، یک گروه تأتر توی مدرسه راه اندازی کردیم و اولین کار مشترکمان را اجرا کردیم که در همان سال، کار ما در سطح آموزشگاههای استان، مقام اول را بدست آورد. پس از به مسابقات کشوری رفتیم که جایزه بازیگر برتر مسابقات کشوری به من داده شد.
بعد از آن یکسری کار با هلال احمر انجام دادیم و سپس فعالیت هایم را با اداره ارشاد شروع کردم.
بخش عمده فعالیت هایت کجا بود؟
عمده ترین فعالیت هایم در انجمن نمایش رامسر بود.
چطور شد، رامسر رفتی؟
سال ۷۷ دانشگاه کشاورزی رامسر قبول شدم و برای ادامه تحصیل چهار سال در رامسر بودم.
رامسر چطوری وارد انجمن شدی؟
معمولا بچه های تأتر وارد هر شهری که می شوند، اول به سراغ انجمن نمایش آن شهر می روند، لذا من هم بلافاصله پس از ثبت نام و آغاز درس ام، رفتم انجمن نمایش رامسر و گفتم: آقا من علاقه مند به تأتر هستم، کار تأتر هم کرده ام و دوست دارم با شما همکاری کنم. بعد از چند بار که به انجمن رفتم خلاصه یک نقش کوچکی توی یکی از کارهایشان به من دادند که همان نقش کوچک باعث شد از آن پس غیر از نقش اصلی، نقشی قبول نکنم.
راز موفقیت تو برای حضور در انجمن نمایش چه بود؟
به نظر من این هنرمند است که بایستی خودش را نشان بدهد، فقط کافی است که برای ورود در چنین محافلی،یک مقدار توقعات را کم کنیم. من در رامسر موفقیت های زیادی داشتم و کارهایی که اجرا داشتم در جشنواره های مختلف شرکت کرد.
دانشگاه ات تمام شد، چه کار کردی؟
سال ۸۲ بود که آمدم قزوین و وارد انجمن نمایش شده و به صورت جدی کار نمایش را ادامه دادم.
تا کنون در چند کار نقش داشته ای؟
حدود ۱۹ تا کار نمایش داشته ام و ۳ تا هم کار فیلم، در ۵ کار هم به عنوان عوامل کارگردان، طراح صحنه و بازیگردان، فعالیت داشته ام.
چطور شد که احساس کردی، می توانی یک بازیگر تأتر باشی؟
من قبل از اینکه واردکار تأتر بشوم، در کارهایی مثل تلاوت قرآن و نقاشی و داستان نویسی هم تجربه کار داشتم، اما همیشه احساس می کردم که درونم چیز دیگری طلب می کند. می گویند هنر همانند الماس نتراشیده ای است که انسان هرگونه که آن را بتراشد، به همان شکل در می آید، لذا الماس وجودی من هم تأتر بود که به مرور استعدادم در این زمینه شکوفا شد و وقتی به آن رسیدم، دقیقا احساس کردم که ارضا شده ام و به آنچه که می خواستم رسیده ام.
چرا تأتر؟
به نظر من، دلیل اصلی اش این است که تأتریک دنیای دیگری است، تأتر برای آدم هایی که تخیلاتشان یک مقدار زیاداست، دنیایی است که خیلی زود آنها را به آرزوهایشان می رساند.
روی سن تأتر خیلی زود می توان در سن ۲۰ سالگی، ۸۰ سالگی ات را تجربه کنی و این تجربه، تجربه بسیار جالبی است که عطش و لذت آن هیچ وقت تمامی ندارد.
باکدام تلنگر به تأتر علاقمند شدی؟
زمانی که دانش آموز دوره ی راهنمایی بودم، دوتا از بچه های شهید که از دوستانم بودند، یک تأتر طنزی را بازی می کردند که هم موضوع آن جالب و خنده دار بود و هم بازی بچه ها قشنگ بود، آن روزها، هر وقت هر جا جشنی برپا می شد از آن ۲ نفر دعوت می کردند که بیایند و برنامه اجرا بکنند و من وقتی این برنامه را می دیدم، هم دوست داشتم جای آنها باشم و هم احساس می کردم توان بازیگری ام از آنها بیشتراست، ولی متأسفانه هیچ وقت به من اجازه نمی دادند که بازی کنم و این موضوع برایم عقده ای شده بود تا اینکه یک روز دوست همکلاسی ام آقای علیجانی به من گفت: می خواهم تاتر کار بکنم، به نظر تو کسی هست که دراین مدرسه تأتر بلد باشد؟ من هم با آنکه تا آن روز اصلا تأتر کار نکرده بودم، گفتم: کی از من بهتر؟
گفت: تابحال کارکرده ای؟
من هم برای اینکه این موقعیت را از دست ندهم گفتم : حالا بیا برویم امتحان کن، اگر بلد نبودم، به من نقش نده.
این را که گفتم، رفتیم برای خواندن نمایش و وقتی من دیالوک ها را مطرح کردم از همه بهتر خواندم.
از چه چیز تأتر بیشتر خوشت می آید؟
خیلی ها تأتر را دوست دارند بخاطر لذتی که دارد و یا به خاطر مشهور شدن و یا خیلی چیزهای دیگر، ولی به نظر من، در ارتباط نفس به نفس بازیگر با تماشاچی، عشقی نهفته است که با هیچ چیز دیگر نمی توان مقایسه کرد.
اگر یک بازیگر تماشاچی اش را دست داشته باشد، هیچ وقت دست از تأتر بر نمی دارد، من هم به نوبه ی خود تماشاچی ام را خیلی دوست دارم، کسی که می تواند برود سینما با ان زرق و برقش، می تواند به پارک برود و کافی شاب برود، اما می آید تاتر، من دوستش دارم، بنابراین به همان میزان هم برایش انرژی و وقت می گذارم و سعی می کنم که کارهای بعدی ام بهتر و جذاب تر باشد.
به نظر تو، تأتر چگونه هنری است؟
به نظر من تنها هنری که زنده و واقعی است تأتراست، توی همه ی هنر ها«کات» دارد، اما در تأتر اینچنین نیست.
شما وقتی درحال کشیدن نقاشی هستی، اگر کارت خراب شود، آنرا پاک کرده و دوباره درستش می کنی، اگر فیلم بسازی، هر جایی از فیلم ات خراب شود، دوباره فیلم می گیری و مونتاژ می کنی،اما در تأتر نمی توانی بگویی کات، وقتی در اجرای تأتر اتفاقی برایت بیفتد، باید تا آخرش بروی و این موضوع کار را جذاب تر می کند.
قشنگترین کاری که تاکنون اجرا کردی از نظر خودت کدام است؟
من همه ی کارهایم را دوست دارم، اما یک کاری بود که در رامسر استارت اش خورد و تا جشنواره بنیاد شهید ادامه پیدا کرد، آن نمایش، کار خیلی قشنگی بود و یکی هم کار عشق آباد بود که خیلی دوستش داشتم.
شماخودت تأتر هم می بینی؟
معمولا هر تاتری که در سالنهای نمایش تهران اجرا شود، می بینم و نمی گذارم کاری از زیر دستم در برود، من علاوه بر اینکه بازیگر تاتر هستم یک تماشاچی حرفه ای تأتر هم هستم.
اوضاع تأتر قزوین را چطور می بینی؟
تأتر قزوین فراز و فروردهای زیادی داشته است، اما د رحال حاضر در حال صعود است. امروز تأتر قزوین دارد پیشرفت می کند، از طرفی تقریبا در همه ی فصول سال، اجرای سطح شهر برقرار است. همایش تأتر قزوین، با ۴۰ شب اجرا در سال، در کل کشور بی سابقه است و هیچ شهری چنین همایشی را ندارد، از طرفی بچه های تأتر قزوین هم دارند کم کم در سطح کشور گل می کنند و سر از گروه های حرفه ای تأتر کشور در می آورند.
استان قزوین از نظر امکانات چطور است؟
قزوین از نظر امکانات تأتر، شاید در سطح آخرین استان های کشور باشد، حتی پایین تر از سیستان و بلوچستان، قزوین در این زمینه واقعا فقیر است، من تقریبا اکثر استانهای کشور رفته ام، تنها شهری که سالن تأتر ندارد و من نمیدانم دلیلش چیست، قزوین است.
کدام اجرایت بیشتر از همه نمایش داده شد و چه مدت؟
نمایش پل بود که ۲ ماه پشت سر هم اجرا شد و نمایش عشق آبادکه ۴۵ شب متوالی به اجرا درآمد.
به نظر شما، تماشاچی خوب تأتر کیست؟
تماشاچی خوب تأتر، کسی است که اولا ما را تحمل می کند و با نداری هایمان می سازد، به امید اینکه یک روزی کار خوب از ما ببیند. خیلی ها هستند طاقت نمی آورند یک کار را تا پایان ببینند و در همان ده دقیقه اول بلند شده و سالن را ترک می کنند، اما افرادی که تا آخر می نشینند و ما را تحمل می کنند، آدم هایی دوست داشتنی هستند، تماشاچی هایی که در مورد نمایش و کارمان، توضیح می خواهند، سوال می کنند و بی تفاوت نیستند.
اگر میشود از قشنگترین اتفاقی که توی اجراها برایت افتاده ، بگو؟
مدتی بود که نمایش کمد را در سالن علامه رفیعی قزوین اجرا می کردیم، موضوع این نمایش در مورد یک جانباز اعصاب و روان بود.
نمایش از صحنه ای شروع می شد که وقتی تماشاچی ها داخل سالن نشسته اند، من توی یک کمد در بسته می رفتم و نور موزعی می آمد و من شروع می کردم به خواندن و زمزمه کردن، داستان هم داستان کسی بود که وقتی عصبی می شود داد و بیداد می کند و برای اینکه همسایه ها از دست او شاکی نشوند، می رود داخل کمد و در را می بندد و حسابی سر و صدا می کند و وقتی آرام می شود از کمد می آید بیرون.
آن شب، اجرا که شروع شد، من داخل کمد بودم، حال عجیبی داشتم و احساس کردم حالم اصلا خوب نیست و از نظر عصبی کاملا به هم ریخته ام، از نظر جسمی هم کاملا ضعیف شده بودم. گفتم خدایا امشب من اصلا توان بازی کردن را ندارم، توی دلم گفتم بروم بیرون و از تماشاچی ها معذرت خواهی کنم و راست حسینی بگویم که من توانایی اجرا را ندارم.
داخل کمد یک سری از عکسهای شهدا را هم نصب کرده بودیم، وقتی دستم را بردم به سمت کمد که در را باز کنم و بیایم بیرون، یک هاله ای از نور از لای در کمد افتاد روی دیواری که بر روی آن عکس شهدا، پوتین، پلاک و چفیه شهدا آویزان بود، وقتی این صحنه را دیدم، تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن، انگار شهیدی که عکسش آنجا بود داشت به من می گفت: کم آوردی بیچاره، این تن مرا ندیدی پاره پاره شده و بعد هم ادعا داری که داری کار دفاع مقدس می کنی؟
در همین حال از چشم های شهید یک برق عجیبی بیرون زد، به طوری که من بی اختیار از کمد بیرون آمدم و برنامه را اجرا کردم، اجرایی که شاید قوی ترین و با احساس ترین کارم طی زندگی ام بود.
تا کی کار تأتر را ادمه خواهی داد؟
تا وقتی که تماشاچی مرا تحمل کند ادامه خواهم داد، البته هیچ وقت توی اجراهایم کم نمی گذارم، همواره به دنبال پیشرفت کارم هستم و مطالعه هم می کنم.
به کار تماشاچی پسند چقدر اعتقاد داری؟
به نظر من، کاری خوب است که هم تماشاچی فنی آن را بپذیرد و هم تماشاچی عامی از آن لذت ببرد، به خاطر همین هم همه ی تلاش ما این است که تماشاچی از کارمان راضی باشد.
تاکنون در چند جشنواره شرکت کرده ای؟
در بیش از ۱۰ جشنواره در سطح کشور حضور داشته ام و نزدیک به ۱۳ جایزه بازیگری گرفته ام، همچنین جوایزی هم در بخش کارگردانی و طراح صحنه دریافت کرده ام.
آخرین جشنواره ای که حضور داشتی کدام بود؟
جشنواره بنیاد شهید بود که ما از استان قزوین با کار تکرار و برای نخستین بار شرکت کردیم و اجرای ما چشم همه را خیره کرده بود، آن روز قبل از اجرای ما، همه می گفتند مگر قزوین هم گروه تأتر دارد؟ اما وقتی کار را اجرا کردیم چشم همه باز مانده بود. دراین اجرا ۳ جایزه جشنواره که در بخش کارگردانی، بازیگری و طراحی صحنه بود، از آن اجرای ما شد.
چرا تأتر قزوین در سطح کشور مطرح نیست؟
برای اینکه کار گروهی بچه های قزوین ضعیف است، البته بازیگرهای خیلی خوبی داشته است که حتی رفته اند تهران و با گروههای بزرگ کار کرده اند، اما هیچگاه این مجموعه جمع نشده اند که کار قوی اجرا و هنر نمایش استان قزوین را در سطح کشور مطرح کنند.
وقتی بابا شهید شد تو چند سال ات بود؟
فقط ۲ سال و نیم داشتم.
از بابا چیزی به خاطر داری؟
بابا یک دوچرخه ۲۶ داشت، یادم می آید که یک روز توی یکی از کوچه های تنگ خیابان مولوی که منتهی می شد به بازار، پیچیدیم به سمت مسجدالنبی که خوردیم زمین و زنگ دوچرخه شکست.
وقتی از زمین بلند شدم، چهره خجالت زده و قرمز شده بابا را دیدم که آن صحنه هیچگاه از نظرم محو نمی شود.
بابا وصیت نامه هم دارد؟
بله.
یه جمله از وصیت نامه بابا یادت است که بگویی ؟
جمله ای دارد به این مفهوم: من تا کی بایستم پای تخته سیاه، گچ را بردارم و بنویسم: آب، بابا و توی اخبار بشنوم که دخترها را در مناطق جنگی می دزدند و می برند، مگر ما ناموس نداریم؟ حال وقتش فرا رسیده که گچ و تخته را کنار بگذارم و بروم..
به نظر تو، پدر و امثال او با چه فکری به جبهه ها می رفتند؟
آن ها توی یک دنیای دیگه بودند، آرزوهایشان و تفکراتشان یک چیز دیگری بود، نمیدانم، شاید اگر در کنار ما می ماندند، ما هم از آنها تاثیر می گرفتیم.
یک جمله خیلی قشنگی آقای آوینی دارد و می گوید: همه فکر می کنیم که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، در حالی که واقعیت این است که شهدا مانده اند و زمانه ما را با خودش برده است. ما خیلی دور شده ایم، ازخیلی چیزها دور شده ایم، از من که بر نمی اید، اصلا هم ادعا نمی کنم، اصلا کار من نیست، ماها آنقدر دغدغه ی زندگی داریم که بعضی وقت ها اصلا یادمان میرود کی و چی کاره هستیم.
مهمترین دغدغه ات توی زندگی چیست؟
همیشه از خدا خواسته ام که عاقبت به خیر شوم.
از کی با قرآن مأنوس شدی؟
قرائت قرآن توی خانه ی ما یک چیز ارزشی است، از دورانی که توی قنداق بودم تا زمانی که مدرسه می رفتم، صبح که از خواب بیدار می شدم، مادرم داشت قرآن می خواند، موقع غذا خوردن قرآن می خواند، قبل خوابیدن قرآن می خواند، پدر بزرگم سر صبح همیشه قرآن می خواند، خانه ما اصلا همه قرآن می خوانند و اگر کسی قرآن نمی خواند، چیز عجیبی بود و این یک اتفاق جالبی است، لذا خود من هم از دوران ابتدایی که بودم شروع کردم به خواندن قرآن، یه معلم پرورشی داشتیم به نام آقای آقایی، شهید شد، او خیلی کمکم کرد که قرآن را ادامه دهم و به کلاس بروم، همیشه سر صف قرآن می خواندم و در مسابقات مختلف شرکت می کردم.
قرآن را کجا و چگونه و برای چی باید خواند؟
یادم می آید یک بار در مسابقات قرانی بنیاد شهید به اجبار مادر شرکت کردم، چرا که من اصلا اعتقاد ندارم که قرآن را باید سر صف توی افتتاحیه ها و برای مسابقات خواند، من زیاد به این چیزها اعتقاد ندارم، بلکه موسیقی قرآن را دوست دارم، نوارهای مختلف را گوش می کنم و از آن لذت می برم.
الآن نسبت به پدر چه احساسی داری؟
مثلی است که می گوید: هر که از دیده رود از دل برود! ولی من در مورد پدر واقعا احساس می کنم او هست، من هر وقت با یک مشکلی که برخورد می کنم، سریع میروم سرمزار بابا و سلام علیک می کنم و مشکلم را باهاش در میان می گذارم و خیلی راحت به او می گویم: فکری بکن، یک حرکتی بکن، یک مددی بکن.
تو از جامعه، طلبکار هم هستی؟
اصلا توی زندگی سعی نکرده ام که طلبکارانه با این مساله بر خورد کنم، پدرم هر کاری که کرده به خاطر خودش و اهدافش بوده است، من اصلا طلبکار نیستم و دوست دارم که خودم باشم.
من اصلا دوست ندارم پا روی شانه های او بگذارم و وای به حال کسی که پایش را روی شانه شهید بگذارد و بالا برود. من که اصلا این کار را نمی کنم، موفقیت های زیادی هم بوده است که خیلی جاها اگر می گفتم من فرزند شهیدم، راه ها برایم هموار می شد، ولی هیچ وقت این کار را نکرده ام و نمی کنم، من همینقدر مرد باشم که او را بدنام نکنم، باقی اش پیشکش.
به نظر شما نگاه جامعه ی امروز به مقوله شهید و شهادت چگونه است؟
من فکر می کنم مسوولین ما با این موضوع بد برخورد کرده اند، هر جا نشستند و جار زدند که فلان خدمات و بهمان امکانات را به خانواده شهدا داده ایم، در صورتیکه همین داد زدن ها نگاه جامعه را از موضوع بر می گرداند.
چه لزومی دارد وقتی کاری می خواهیم انجام بدهیم داد بزنیم، چرا کاری بکنیم کسی که هیچ ربطی هم به خانواده شهدا ندارد، وقتی جایی گیر می کند، بگوید من خانواده شهیدم، متأسفانه با مقوله شهید و شهادت بد برخورد شده است.
راه کار
چیست؟
حضرت علی (ع) و خیلی از بزرگان ما می گویند: وقتی به نیازمندی می خواهی کمک کنی، طوری کمک کن که دیگران متوجه نشوند، اما الآن کمیته امداد می خواهد به یک دختری جهیزیه بدهد، پارچه می زند، چراغ های ماشین را روشن می کند، بوق، بوق و آخر سر هم بلندگو می آورند جلوی در خانه طرف و داد می زنند که ای مردم ما داریم به این دختر بی بضاعت جهیزیه میدهیم، به نظر من آن دختر اگر خودکشی نکند، خیلی جگر دارد.
من می گویم: اگر کار از روی اخلاص است، چرا داد می زنید، چرا فریاد می زنید، چرا آبروی مردم را می برید؟
الآن چکار می کنی؟
معلم هستم و سر کلاس با بچه ها کار می کنم.
ازکارت راضی هستی؟
فکر می کنم استعداد این کار را دارم.
بهترین اتفاقی که دوست داری برایت بیفتد چیست؟
اینکه وقتی مردم، وام دار هیچکس نباشم، چه به لحاظ مادی و چه به لحاظ معنوی، یعنی اینجوری نباشد که وقتی مردم، به خدا بگویم: تو را بخدا بگذار من یک بار دیگر برگردم دنیا و کارها یم را درست کنم.
اگر سکان تأتر شهر را به شما بدهند، اولین کاری که می کنی چیست؟
اولین کارم این خواهد بود که وضعیت معیشتی هنرمندان را درست کنم تا فکرش درست کارکند و غم نان نداشته باشد.
از بابا چی داری که برایت ارزش داشته باشد؟
زمین، آخه نمی دانید آدم به یک خاکی وصل باشد، چقدر ارزش دارد، البته از لحاظ مادی نه، من به بهانه ی آن زمین همه ی خاطراتم زنده میشوند و این برایم ارزشمند است! گفت و گو: حسن شکیب زاده


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Design by: Alireza Khodabakhsh