• خدایا! شرمسارم، تو دستم بگیر

جام زهر قطعنامه را سرکشیده بودیم، اما همچنان جاماندگان از قافله ی شهادت در جای جای جبهه ها به دنبال شهادت بودند و خوب می دانستند که فرصت های از دست رفته را نمی توان به این سادگی ها دوباره به دست آورد.
رحیم جباری یکی از آنان بود، سالها بود که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت و با رزم خود در جبهه های نبرد و مداحی اهل البیت(ع) در جای جای ایران اسلامی، مشتاق دیدار یار بود.

آن روز هنوز در خواب بودیم که صدای انفجاری به گوش رسید، از آنجایی که این صداها دیگر برای همه آشنا شده بود، توجه زیادی نکردیم، اما لحضاتی نگذشته بود که صدای آژیر آمبولانس منطقه را برداشت، صدا را دنبال کرده و به پیکر بیجان محب حسین(ع)، شهید رحیم جباری رسیدم.
او آرام خوابیده بود و نگاههای حسرت آمیز خیلی ها را می دیدم که به حالش قبطه می خوردند.
عمو رحیم سی و یکم تیرماه ۴۷ در قزوین بدنیا آمده بود و درست ۲۰ سال بعد، یعنی هشتم مردادماه هر آنچه را که داشت و نداشت، گذاشت و گذشت!
و این هم برگهایی از وصیت عرفانی این زاهد بی ادعا: شهادت می دهم که خدا یکی است و محمد (ص) فرستاده ی اوست و علی (ع) ولی و جانشین بر حق اوست.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وقل رب انزلنی منزلا مبارکا وانت خیر المنزلین. مومنون /۲۹
و بگو پروردگارا ! مرا به منزل مبارک و جایگاه خیر و برکت خود فرودآر که تو بهترین فرودآورندگانی.
الحمدالله الذی بابه مفتوح للطالبین و رحمه واسع للعالمین و مغفره شفاء للمذنین.
اللهم الجعل غنای فی نفسی والیقین فی قلبی ، والاخلاص فی عملی اللهم الجعل من الذین هدیناه فی سبیلک و وفقناهم به معرفتک ، اللهم جعلنی من الذین کسبوا نفسنا مطمئنه منک لک.
هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند
هر چه از هر که شنیدست فراموش کند
تا ابد از دو جهان بی خبر افتد مدهوش
هر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند
الهی! راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر.
خدایا! اینک بنده ای تنها از قعر ذلتها و سیاهی ظلمتها و انبوه غربتها با تو سخن می گوید.
خدایا! اکنون گنه کاری دروازه ی قلبش را به رویت باز می کند و مشت چرکین و خروارها رسوایی را به امیدی برتو ارزانی می دارد.
بارالها! حال رو سیاهی از اندرون گرداب معصیت فریاد بلندی سازد و از اعماق زشتیها و پلیدیها به تو مسئلت می نماید.
ای خدا! تو شاهدی که فراوانی گناهانم و کثرت عصیانم و شدت طغیانم مرا چنان شرمنده ساخته که خویش را شایسته آن نمی بینم که با تو سخن بگویم.
پروردگارا! تو خود گواهی که شرمسارم و پس از این همه گناه، دوباره در خانه ات را به صدا در آورم.
خدایا! از همه چیز و همه کس شرمنده تر منم.
خدایا! از آفتاب، از ماه، از ستارگان، از انس و جن و حتی از شیطان شرمنده ترم که همه در کار خود استوارند و به آنچه که برایش آفریده شده اند عمل می کنند، ولی این سست عهد چه ناپایدار است، چه پیمانها که با تو بستم و شکستم.
خدایا! شرمسارم، تو دستم بگیر. خدایا! شیطان در تمام اعماق وجودم رخنه کرده و مرا از یاد تو بازداشته است.
خدایا! گاه در دریای گناهانم می نگرم؛ خویش را شقی ترین می یابم و از خودم مایوس می شوم، آخر خدایا! کدام نماز را از این غافل می پذیری که دل به سوی کعبه داشتن چه سودی بخشد آن کس را که دل به سوی خداوند کعبه ندارد؟ و کدام دعا را از محجوب نفس اجابت می کنی؟ چه عذابی از حجاب سخت تر؟
گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه ُرخم عیان است
خدایا! به حق خودت از جهنم حجابم برهان، ولیکن خدایا! خدایا! اقیانوس بیکران رحمت تو مرا از نگاه به گناهانم باز می دارد، به قول مولا علی(ع)، آن غریب دیار عشق که چه زیبا در مناجات شعبانیه می فرماید: الهی! ان اخذتنی بجرمی اخذتک بعفوک ان اخذتنی بذنوبی اخذتک بمغفرتک
خدایا! اگر مرا به گناهان و جرمهایم مواخذه کنی تو را مواخذه می کنم به عفو و مغفرتت. من نیز خدایا!، تو را به عفو و کرمت می گیرم. به حق خودت مرا از خود مران.
خدایا! افسوس که این چند روز به معرفت تو نگذشت و عشق تو در دل جای نگرفت، اما به هرحال امیدوارم که تا آخر از در زدن خانه تو خسته نشوم و این خسران را به خواندن بر رحمانیتت جبران کنم. فریاد خواهم زد: خدایا! من اولین بنده تو نیستم که عفو کنی و چه بسیار گناهکارانی را که بخشوده ای.
خدایا! چه کنم که فقیرم و تو غنی؟ از درگاهت کم نمی شود اگر مرا لایق عفو و رحمت بگردانی. ای عزیز! این بار گناه را به کجا بکشم و این کوس رسوایی را بر کجا بزنم و این قصه، که غصه را با که گویم که من یک وجود حقیر و کثیف بودم. وجودم حضور گناه بود و هویتم، هویت عصیان، شیطان مرا به پستی کشانده بود و در حضور تو معصیتها می کردم، ولی، ولی هر چه از تو می رسید، محبت و لطف و کرامت بود و دریافتن این بنده از تو محبت بود و از من روی برگرداندن، از تو کرامت بود و از بنده ات طغیان و چموشی.
ای خالق من! ای اقیانوس بیکران عفو و کرم! تو در اوج بزرگی و عظمت ملکوتیت به ضیافتها خواندیم و من در حضیض ذلت به تو دشمنی کردم. آری، گویی این جمله ی دعای افتتاح، شرح احوال من است که: خدایا! تو دعوتم می کنی و من روی بر می گردانم و تو محبتم می ورزی و من دشمنی می کنم.
ای مهربان! ای عطوف! وجود حقیرم تحمل این همه خوبی و بزرگی تو را ندارد. تو چقدر خوبی که مرا در عین کوچکی و پستی که به تو پشت کرده بودم، فراموش نساختی و در بلندای جبروتیت به انتظار این آلوده دامان نشستی.
ای معبود من! اگر در آن حال، مشیت و کروبییتت بر مرگ من قرار می گرفت و ندا می آمد که رخت دیار دگر بند و ملک الموت از در اتاقم وارد می شد، آه خدایا! چه حالی بود مرا؟ ای خدای بخشنده! مرا به بزرگیت بپذیر و به گناهانم منگر و به پشیمانی قلبم نگاه کن.
معبود! این بنده را از خویش مران. با او به فضل و رحمت خود رفتار کن که «تحملنا به عدلک» الهی! در این چند صباح عمر، عملی خالص و پربار نمی یابم، اکنون خود را غریقی یافته ام که امیدش به توست.
خدایا! تو مرا در دنیا کمکها نمودی، بارالها! در آخرت در وقت حساب پرونده ی اعمال، به کمک تو محتاجم، مرا در آن لحظات قهر مگیر.
الهی! ما همه بیچاره ایم و تنها تو چاره ای، ما همه هیچکاره ایم و تنها تو کاره ای، اینک من بیچاره ای هستم بی پناه، با انبوهی از گناه، ولیبا قلبی شکسته که با دعوت خودت دیگر بار به سوی درگاهت کشیده می شوی که قل یا عبادی الذین اسرفوا على أنفسهم لا تقنطوا من رحمة الله، إن الله یغفر الذنوب جمیعا، إنه هو الغفور الرحیم. ای رسول ما، به آن بندگانم که بر نفس خودشان اسراف کردند بگو: هرگز از رحمت خدا ناامید مباشید، البته خدا همه ی گناهان را خواهد بخشید و او خدایی بسیار آمرزنده و مهربان است. «الزمر/۵۳»
خدایا! از آن لحظه که تو را شناختم عاشقت شدم و از هنگامی که طعم محبت را چشیدم دیوانه ات، الهی وقتی که رحمتت را عیان دیدم، شیفته ات گشتم . یا رب! ای که چشم امیدم تنها به درگاه توست، به خویش که می پردازم جز پوچی و هیچی نمی یابم و به تو که می رسم همه چیز را می بینم.
ای همه چیز، ای بالاتر از همه چیز، این هیچ را به لطف خودت پذیرا باش. مهربانا! رخصت وصل تو را می طلبم که در دل سنگ، آتش افکنده ای و شرار عشق تو را طالبم تا خویش را در پای آن بسوزانم و به سوی لقایت پروازها کنم.
خدایا! هر که آسودگی می خواهد من آتش عشق می طلبم و هر که عقل می طلبد من دیوانگی، دیوانه ی توام عزیز. دیوانه ترم کن.
خدایا! هر که دوا می خواهد، من آرزوی درد دارم. بگذار لذتها نصیب بندگان حقیرت شوند. هر که آرامش می خواهد، من عاشق بی تابیم. خدایا! تو می دانی که تاکنون چند بار در دعای کمیل فریاد زده ایم: اللهم اجعل قلبی بحبک متیما. خدایا قلب مرا به حب و عشق خودت، بی تاب فرما. ای خدا! سرزده بر خاکها غلت زنم. العفو العفو گویم تا نفسم بند آید. ای مقلب القلوب! عشقت مرا آواره ی بیابانهای جنوب و غرب ساخته است و یادت آرام از کفم ربوده، محبتت آرامش از خاطرم برده، نامت قلبم را شیدای خود کرده، ای منورالنور! مرا در این حالات مستدام دار. ای محول الحوال! دردرونم غوغا بپا کرده ای وجودم را آتش زده ای دلم را بی قرار کرده ای، روحم را در طلب لقایت به پرواز کشانده ای، ای قدوس! این حالم را احسن ساز. ای مجیب الدعوات! هر لحظه ای به صد خیال به دنبالت می گردم، هر دم به صد مسیر به جستجویت بر می خیزم، هر شب به آرزوها به خواب می روم و هر سحر به شوق وصالت به دعا می نشینم.
ای مهربان! دعایم را مستجاب کن، خودت را به من بنما که من بی تو کالبدی بیش نیستم. ای حبیب قلوب الصادقین! به من صداقت در ایمان و اخلاص در عمل عنایت کن و یاد خودت را در قلبم شعله ور ساز تا لحظه لحظه های زندگی ام را با آن گلکاری کنم.
ای معطی المسئلات! به من قدرت استقرار بر خویش و پیروزی بر هوی و هوس عنایت کن و متاع بی چیز و فریبنده ی دنیا که مرا از تو باز می دارد را در دیده ام حقیر ساز. ای منجی المهلکات! به آن امید رخ بر خاک درگاهت می سایم که رحمتی از رحمان بی انتهایت بر غضب و قهارییت پیشی گیرد و از ظلمات پوچی و تنهایی به نور هدایت و نورانیت اجابت و حلاوت عبادت بکشاندم.
یا غیاث المستغیثین! به دادم برس، مرا از اضطرابها برهان که همانا دلها بیاد تو آرام می گیرد. خدایا، خدایا! من عشق و شهادت از تو می خواهم. من وصال می جویم. من به دنبال توام خدایا! کجایی؟ مرا پیش خودت ببر.
دوری از مهر رخت ای مه تابان تا کی؟
ریزم از دست غمت، اشک چو باران تا کی؟
نرسد دست به دامان وصالت تا چند
آخر ای صبح امید، این شب هجران تا کی؟
خدایا! من شهادت می خواهم، خدایا! من عاشق توام کلمات و آثارت که اینقدر شیرین و دلنشین اند پس خودت چگونه ای، اگر بهشت شیرین است بهشت آخرین چگونه است؟ ای خدا! خوشا آن دم که در تو گمم، فاصله ها از میان رفته اند، گویی در آغوش توام، خدایا چقدر فریاد بزنم؟ مرا از این قفس آزاد کن، من مال توام مرا پیش خودت ببر.
و اما تو ای پدر بزرگوارم! می دانم که خیلی مشتاق بودی تا پدر شهید شوی و این مطلب را در نگاه هایت خوانده بودم و می دانم که صبرت زیاد است و در مقابل امتحانات الهی صبر خواهی کرد، پدر عزیزم! من در این دنیا نتوانستم خوبیها و سختی های بسیار زیادی که برایم انجام دادی را جبران کنم، انشاءاله در روز محشر با مولا حسین ابن علی محشور شوی. در دوران زندگیم از من بدیها ی فراوان دیدی، امیدوارم که حقیر را عفو نمایید تا خدا هم از من راضی شود.
در خط ولایت فقیه قدم بردارید و شکرگزار خدا باشید و شما برادران عزیزم! شما را سفارش می کنم به تقوی و دوری از گناه و فرمانبری از دستورات دین مبین اسلام که الحمدالله همگی به این امر مقید می باشید و اما شما خواهرانم! شما را سفارش می کنم به صبر و حجاب و پیروی از فاطمه الزهرا (س) الگوی همه زنهای جهان و بدانید که بزرگترین زینت برای زن مسلمان، حجاب است، حجاب است، حجاب.
و اما تو ای مادر عزیزم! با تو سخنها دارم، مادر ای کاش بودی و می دیدی جبهه که خانه عشق یار است، چه جلالی دارد، مادر! نمی دانی چه شبهایی پر خاطره ای اینجا داشتیم. مادر! بر بچه ها مکاشفات پیش می آمد. مادر! بچه ها شبها به دنبال مهدی می گشتند. مادر! کاش می بودی و می دیدی که یارانم چگونه چون لاله های سرخ به خون آغشته می شدند. مادر! کاش بودی و می دیدی پاکترین فرزندان این مرزو بوم چگونه لبیک گویان به ملا اعلی می شتابند.
مادر! کاش بودی و حکایت حماسه ها را به چشم خویش شاهد می گشتی. مادر! می دانم که هر لحظه که جای خالی مرا در کنار سفره ات می بینی یاد خاطرات شیرین و گذرانده ی گذشته می افتی.
مادر! می دانم که هر وقت دوستان مرا در کوچه و محله می بینی، بی اختیار یاد من هستی. مادر! می دانم که هر وقت در مجلس عروسی قرار می گیری، احساس غمی به ژرفای آسمان بر قلبت سنگینی می کند.
مادر! می دانم هر شب که سرت را بر بالین می گذاری یاد من می کنی. مادر! می دانم بعضی از شبها خراب مرا می بینی که مثل همیشه از جبهه آمده ام و مرا در آغوش می گیری. مادر! می دانم که گاه نیمه های شب زمزمه های نماز شبت با صدای گریه ی عاشقانه ات در هم می آمیزد. ولی مادر زمان زمان رفتن است و هنگام کوچ کردن.
با وجود اینکه می دانم چه سختی ها و مشتقت ها برایم کشیده ای که نتوانستم جبران کنم کولی امیدوارم مرا ببخشی و شیرت را حلالم کنی. آری مادر! باید رفت، ارزش ما به رفتن است، مگر حسین و یارانش نرفتند؟ مگر دیگر ائمه ی اطهار نرفتند؟ و من به تو نمی گویم که گریه مکن زیرا گریه بر شهید شرکت در حماسۀ اوست. و می دانم که فرزندت را یک عمر تربیت کرده ای و دوست داشتی که دامادیش را شاهد باشی . ولی مادر، مگر تو کربلا نمی خواهی، مگر تو همیشه در عزای حسین اشگ نمی ریختی؟ پس بگذار ما برویم.
مادر! تا دستهایمان را بر حلقه های ضریح امام حسین حلقه نکنیم و عقده های دیرینه ی سینه مان را بیرون نریزیم دست بر نخواهیم داشت. آه چه لذتی دارد آن لحظه ی هق هق گریه هایمان که فضا را پر خواهد ساخت. حسین جان می دانی به چه قیمتی به آنجا خواهیم رسید. کمکمان فرما، کمک، آری.
مادر! ما از تمام انبیا، محمد را و از تمام رهبران علی را و از تمام مجاهدان حسین را و از تمام قصه ها قیام را و از تمام کتابها، قرآن را برگزیده ایم.
وصی خودم را پدرم قرار می دهم.
از پولی که در بانک دارم، ۲ هزار تومان آن را جهت رد مظالم بپردازید و ۱۵ روز برایم روزه بگیرند.«یک روز، روزه بدهکارم» با بقیۀ پول هم هرچه صلاح دانستید انجام دهید.
حقیر رحیم جباری ۵/۱۲/۶۶

مطلب در تابناک


Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Power by:Ghasedak ICT