چشمک
»  آخرین وداع!
و چقدر سخت است که ما در باشی و از پیکر بی سر، مشتی استخوان، سر بی بدن و آخرین وداع عزیز ترینت بگویی،‌ حدیثی که باید سنگ باشد تا آب نشود!......
امروزها از برکت ماه مبارک رمضان، که خیلی هم دوستش دارم، در حال تکمیل کتاب جدیدم با عنوان: "آخرین وداع" هستم. در این کتاب ۷۲ مادر شهید احساساتشان در آخرین وداع با فرزند شهیدشان را بازگو می کنند.
»  ستون نویسی در روزنامه‌ نگاری
ستون نویسی در روزنامه‌نگاری، امروزه یکی از هنرهای ارزشمند محسوب می‌شود. اکنون دیگر همه‌ مخاطبان، هر روز صبح مشتاق مطالعه‌ ستون موردعلاقه‌ خودشان هستند... ستون‌ها مختص یک صفحه‌ خاص نیستند و در هر صفحه‌ای با توجه به نوع مطالب آن، می‌توان آن‌ها را مشاهده کرد. مثلاً صفحه‌ ورزشی، یک ستون ورزشی و صفحه‌ هنری نیز یک ستون هنری را در خود جای می دهد....برای روزنامه نگاران مطلب جالبی است.
»  نمایشگاه فصل پروازم!
سال ۸۷ نمایشگاهی از عکسهایم با عنوان فصل پرواز و با موضوع بازگشت آزادگان قزوینی از اردوگاههای عراق، در نگارخانه ی مهر برپا شد که شما هم می توانید تصاویر مردادماه ۶۹ را در وب سایت حوزه هنری ببینید.
 
رئیس‌جمهور باید به عرف سیاسی عمل کند!
نامش محمد علی بود و زادگااهش شهر فرهیختگان، نامداران، سرداران و امیران بزرگ، قزوین و از جنس همین مردم و همانند آنان درد تلخ محرومیت را چشیده. در عین استضعاف، در اوج مناعت طبع و عزت نفس زندگی می کرد و تا بود پاک بود و مهربان، صمیمی بود و جدی و آیینه دار ادب، فروتنی و تواضع.
عاقبت بخیر بشی شهردار!
دوست عزیزی در وب لاگش نوشته بود: عاقبت بخیری، بهترین دعایی هست که میشه در حق هر کسی داشت. حتی اشیاء و یا چیزهایی که بی جان هستند نیز از این دعا مستسنا نیستند. یکی از مسیر های داخل شهر که هفته ای چندین بار از اونجا عبور می کنم، مسیر ولیعصر تا دوراهی همدان هست. هر بار که از این مسیر رد می شم و وضعیت خیابان سپه رو می بینم، یه آهی می کشم و میگم "عاقبت بخیر بشی خیابون ..."
کبریت به افتخارات نسل ماندگار!
درست ۲۰ سال پیش در چنین روزهایی کشور در تب و تاب ورود اسرای جنگ ۸ ساله ی عراق علیه ایران اسلامی می سوخت. روزهایی که چشمان منتظر هزاران پدر، مادر، همسر و فرزندان این آب و خاک به در بود تا یکبار دیگر عزیزان خود را دیده و در آغوش گرمشان تمام سردی ها را فراموش کنند.
خیلی ها به خیلی چیزها شبیه اند، الا خبرنگار!
امروزا سخت گرفتارم. خیلی دلم میخواست از روز خبرنگار و خبرنگارانی که چراغ این هنر را در پستوهای تنگ و تاریک ناباوری ها روشن نگه داشته اند بنویسم، اما اصلا فرصت ندارم. روزهای عجیبی را می گذرانیم. روزگاری که خبرنگار و خبر توی همین شهر غریب، اسم و رسمی داشت، روزگاری که نام خبرنگار لرزه بر اندام نامردمان این دیار می انداخت، روزگاری که همه به دنبال دست یافتن به جایگاه و نام و رسم خبرنگار بودند، جایگاهی که هیچ نشانی از آب و نان مرفهان بی درد نداشت.
• خدایا! شرمسارم، تو دستم بگیر
جام زهر قطعنامه را سرکشیده بودیم، اما همچنان جاماندگان از قافله ی شهادت در جای جای جبهه ها به دنبال شهادت بودند و خوب می دانستند که فرصت های از دست رفته را نمی توان به این سادگی ها دوباره به دست آورد. رحیم جباری یکی از آنان بود، سالها بود که در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور داشت و با رزم خود در جبهه های نبرد و مداحی اهل البیت(ع) در جای جای ایران اسلامی، مشتاق دیدار یار بود.
صدایش را در نیار!
مرحله دوم عملیات فتح المبین بود، سال ۶۱ ، در این عملیات قرار بود سایت‌های ۴ و ۵ آزاد شود، آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی‌ها بود. اتفاقاً شبی که عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای کمیل ،بعد از دعا، مسیری را که طی کردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود.
جانبازان « اند » عشق اند!
تا به حال شده است که کارد آشپزخانه دستت را زخمی کند و یا تیغ بوته گل سرخی به دستت برود و یا صدای آخ ات از نیش زنبوری به آسمان بلند شود؟ خودمانی بگویم، تا به حال مزه ی درد را، زخم را، شکستگی را، بیماری را، چشیده ای؟ اینها را که کنار بگذاریم، شده است که در ذهنت خطور کند که به سراغ مرگ به روی؟ اصلا وقتی به یاد مرگ، رفتن و فنا شدن می افتی، چه احساسی داری؟
 
اردوگاه ما، جهنمی بود در دل عراق
اینجا مقر سپاه هفتم عراق است، هر اکیپی که از اسرا را می آوردند، به صورت جداگانه و به صف بر روی زمین می نشاندند تا مقدمات انتقال به پشت جبهه را فراهم کنند. اینجا زمینش پر از خونی است که از زخم های رزمندگان اسلام به زمین سرازیر شده بود. دست هایمان را بستند ما را نشاندند، خبرنگاران خارجی را هم خبر کرده بودند تا از همه عکس و فیلم بگیرند و بعدا بگویند که آهای جهانیان ببینید که ما شق القمر کرده ایم!
تقریبا ۹۹ درصد طراحان وب، بدقول اند!
 آخرین دروغی که گفت، بزرگترین دروغ مجازی سیزده ی سال ۸۹ بود، وبلاگش را که باز کردم، از قول برادرش نوشته بود که علیرضا به کربلا رفته و در جریان انفجار بمب به شهادت رسیده است. ته دلم از خدابخش بعید می دانستم که شهید بشه، آن هم کربلا....
اردوگاه ما، تکه ای از ایران بود
بهروز، چند تا بچه داری؟ ۲ تا، آن هم دختر، فائزه و فاطمه. دوست داری چکاره بشوند؟ کنیز فاطمه زهرا(س)..... بهروز به اینجا که می رسد، اشک امانش را می برد، مثل بچه های کوچکی که خوراکی شان را از دستشان گرفته ای!
Copyright © ۲۰۰۹ Shakibzade.com All rights reserved
E-mail : info@shakibzade.com - Design by: Alireza Khodabakhsh